1سالگی... نفس
تاريخ : چهارشنبه 9 مهر 1393 | 8:44 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی

سلام مــــــــــــــــامـــــــــــــــــــانی ببخشید خیلی دیر به دیر به وبت سر میزنم آخه ایقد وقتم پره با وجود تو که اصلا وقت نمیکنم ........ بعدشم وقتی لب تابو می بینی ایقد با دست و مشت و پا میکوبی بهش که اگه بزارمش در عرض نیم ساعت دیگه به درد نمیخوره ........

این عکسای پایینی رو تو باغ خورشید واقع در تنگ مهریان هستش گرفتیم با عمه ها و عمو اسماعیل و صدفی و مامانش رفته بودیم که خیلی هم خوش گذشت فقـــــــــــــــــط تو خیلی رفتی تو آب و من خیلی خیلی اذیت شدم ایقد که دیگه سرم درد گرفت و با اینکه حال و هوای خوب و خوشی داشت ولی تصمیم گرفتیم که زودتر برگردیم  خونه ......

 

 

این شال و کلاهو خودم بافتم برات مامانی .....

اینجا تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو راننده ای منــــــــــــــــــــــــــــــــــم شاگرد....خخخخ رفته بودیم بیرون با آغاجون اینا یه باد سردی میومد ترسیدم سرما بوخوری تو ماشین نشستم  عزیز دل مامان .....

اینجا هم خواب بودی تو اتاق بیدار شدی اومدی تو آشپزخونه پیش من یـــــــــــــــــــــــــــه کم شیر خوردی بعد کف آشپزخونه این شکـــــــــــــــــــــــــــلی باز گرفتی خوابیدی!!!!!!!!





[موضوع : ]