تاريخ : يکشنبه 10 خرداد 1394 | 6:26 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 دی 1393 | 0:35 قبل از ظهر | نویسنده : مامانی

تلاش برای چیدن و خوردن انار .....بوس

البته این عکسای الان نیست مامانی .......بوس

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا پســـــــــــــــــــــــــــــرم موفق شد ....بوسبوسآخرش انارو چیدی و خوردی گــــــــــــــــــــــــــل پسرم.......نــــــــــــــــــــوش جونت مامانی

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 7 آذر 1393 | 7:59 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی

عکس های پاییزی نفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس (آبشار یاسوج)

 

مامانی این عروسک پریا خانوم دختر دوست بابایی که از دیروز تشریف آورده بودن خونه و امروز صبح باهم رفتیم آبشار ناهار هم رفتیم تنگ مهریان که متاسفانه از اونجا عکس ندارم .......

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 مهر 1393 | 8:44 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی

سلام مــــــــــــــــامـــــــــــــــــــانی ببخشید خیلی دیر به دیر به وبت سر میزنم آخه ایقد وقتم پره با وجود تو که اصلا وقت نمیکنم ........ بعدشم وقتی لب تابو می بینی ایقد با دست و مشت و پا میکوبی بهش که اگه بزارمش در عرض نیم ساعت دیگه به درد نمیخوره ........

این عکسای پایینی رو تو باغ خورشید واقع در تنگ مهریان هستش گرفتیم با عمه ها و عمو اسماعیل و صدفی و مامانش رفته بودیم که خیلی هم خوش گذشت فقـــــــــــــــــط تو خیلی رفتی تو آب و من خیلی خیلی اذیت شدم ایقد که دیگه سرم درد گرفت و با اینکه حال و هوای خوب و خوشی داشت ولی تصمیم گرفتیم که زودتر برگردیم  خونه ......

 

 

این شال و کلاهو خودم بافتم برات مامانی .....

اینجا تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو راننده ای منــــــــــــــــــــــــــــــــــم شاگرد....خخخخ رفته بودیم بیرون با آغاجون اینا یه باد سردی میومد ترسیدم سرما بوخوری تو ماشین نشستم  عزیز دل مامان .....

اینجا هم خواب بودی تو اتاق بیدار شدی اومدی تو آشپزخونه پیش من یـــــــــــــــــــــــــــه کم شیر خوردی بعد کف آشپزخونه این شکـــــــــــــــــــــــــــلی باز گرفتی خوابیدی!!!!!!!!





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 19 شهريور 1393 | 1:27 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــام مامانی تولدت مبارک عشقم البته ببخشید که با تاخیر اومدم قربونت برم خجالت

امروز 1 سال و 3 روزته مامانی

******************************

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد، شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت
امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق، خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم.
تولدت مبارك عشقم ........





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 مرداد 1393 | 1:58 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی

قربون خوابیدنت برم من .........بوس

توپ بازی گل پسری تو استخرش......بغل

اینجام رفته بودیم آبشار مارگون با آغا جون اینا خیلی خوش گذشت واقعا قشنگ بود و دیدنی مامانی

اینجا هم بغل آغاجونی...........بوسبغل

اینم دایی بهزاد که خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوست داره زیبا

بعد آبشار مارگون اومدیم تالار خورشید جای قشنگی بود به توهم خیلی خوش گذشت جوجم  میگی نه  اینم عکساش ......بوسمحبتچشمک

اینم دایی بهروز که مواظبته نیفتی............محبتمحبت

عاشقتم مامانی ......

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 تير 1393 | 6:58 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی

سلام مامانی

عزیزم ببخش که دیر به دیر میام جدیدن چون امتحانام شروع شدن و واقعا وقت ندارم که وبتو به روز کنم

الانم ایقد اذیتم میکنی که بیشتر از یدونه عکس نمیتونم بزارم ..... راستی یه

چیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز جدید اگه گفتی مامانی؟

دنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام سلام صد تا سلام
من اومدم با دندونام
میخوام نشونتون بدم
صاحب مروارید شدم
یواش یواش و بیصدا
شدم جز کباب خورا

اولین دندونت چن روزی هست زده بیرون ولی هنوز خیلی بزرگ نشده

مبارکت باشه مامانی

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 | 9:24 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

من اومدم با یه عالمه عکس جدید ...................

کیان





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 | 3:06 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی

ای جان

جونم

جیگرطلا

3 تایی

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 فروردين 1393 | 9:54 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی

سلام مامانی الان ١٠ روزی میشه که از سال نـــــــــــــــــــــــــــــــــــو یعنی سال ١٣٩٣ میگذره و ومن خوشحالم به خاطر وجود نازنین تو قربونت بره مامانی  پارسال این موقع تو دل مامانی بودی و حالا روبروم آروم خوابیدی و من با نگاه کردنت جون میگیرم و روزی هزار بار خدارو شکر میکنم به خاطر داشتنت ، حتی شده وقتایی نگات میکنم و از شوق زیاد گریم میگیره (خدایـــــــــــــــــــــــا بازم شکرت )

دوست دارم مامانی قد خـــــــــــــــــــــــــدا ............................

سال نو

اینم عکس لحظه ی سال تحویل و سر سفره ی آغاجون (پدری) کوشک (روستامون) که خیلیم عیدی گرفتی از بابا و عموا و عمه ها و آغاجون





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد